heartbeat
اين خيابونا بدون تو براي من قابل تحمل نيست...با هر قدمي كه بر ميدارم..برعكس شده....جاي اينكه من با قدمام به خيابون فشار بيارم...اون با تمام سنگينيش به پاهامم نه به قلبم فشار مياره...ميدوني اين خيلي واسم سنگينه پسر خيلي... اینجاس که باید بگم من آدم پیچوندن هر مسئله ای هستم...من معمولا تولد خانوادم..دوستام...یادم نمیره..اول هر ماهی..پیش خودم فکر میکنم که تولد کیا باید یادم باشه...2تا از دوستای دبیرستانیم که هنوزم با هاشون دوست صمیمی هستم...تو اریبهشت تولدشونه....تا اینجای مسئله خیلی خوبه وتولد یکیشونم میدونم مثلا 24 اردیبهشته..تا اینجام عالی..از اینجا به بعد و یکم پیچش میدم:ی...مثلا نمیگم تولد مریم 12 ام ..تو ذهنم همین ثبت بشه...میگم مثلا 12 روز باهم تفاوت دارن..یعنی اگه عسل 24 ام تولدش.....تولد مریم 12 روز قبلشه!..در این حد..بعد ..این موضوعه 12 ام یادم میره...بعد وقتی به روز تولدش نزدیک میشم..نمیدونم 12 ام تولدشه..14 ام تولدشه:دی..(میتونین به مخ من شک کنید ایرادی نداره)...خوب الان 2 کاربیشتر ندارم...یا به اون یکی دیگه دوستم بگم که تولد عسل کی هس..یا از الان تولد رو تبریک بگم:دی..که این دومی رو دوس ندارم ..پارسال 2 روز زودتر گفتم ..بعد ضایع شدم..هرچند من بهش گفتم چون من با تو خیلی صمیمی هستم ..هنوز از شیکم مادرت نزدی بیرون بات ارتباط برقرار کردم و زودتر تبریک گفتم...:دی..اما به هر حال دوس ندارم..پس همون کار اول رو انجام میدم... من خودم زیاد حساس نیستم به تبریک تولد..اما دوس دارم راس ساعت 00.00 بهم تبریک گفته بشه:دی..میگم که زیاد حساس نیستم..فقط یه خورده :دی....سال قبل تو شهریور..من یکم اعصابم رفته بود تاب بازی و کلا روز و ماه یادم رفته بود و تولد یکی دیگه از دوستام یادم رفت...مثلا 6 تولدش بود..من یادم رفت..یه روز صبح هنوز از رختخواب پا نشده...یکی زدم تو سرم که ای وای من تولد اینو یادم رفت 3روز بعدش بهش تبریک گفتم..حالا اول صبحی..با صدای خشنگم..تا صداشو شنیدم..زدم زیر گریه...من اصلا آدم این لوس بازیا نیستم:دی.خداییش میگما..دیگه خیلی به خودم فشار بیارم...احساسات غلیان ؟ کنه..2 تا اشک بریزم..بعد فرت فرت دماغ میکشیدم بالا و گریه....بدبخ ترسیده بود...دیگه گفتم تولد مبارک..ببخشید من یادم رفت و این صوبتا....اونم خواب بود..دیگه از خنده داش میمرد..دیگه دلداریم داد...تموم شد قضیه اما تولد امسالم و دوست داشتم..با همین دوتا دوست دبیرستانی رفتیم بیرون دور زدیم...بعدش رفتیم تو یه شیرینی فروشی..قرار بود بستنی بخوریم..گفتم یه کیک هم بگیرم..کیک تولد هم گرفتم ..گفتن یه شمعی هم فوت کن...5تا شمع گذاشتم رو کیک و شدم 5سال تمام:دی پ.ن: نمیدونم کی..اما میدونم یه روز این حافظ از قبر بلند میشه و میگه...دهنه منو مسواک کردین ولم کنید..هی صبح تا شب..پدر منو در اوردین....والا به خدا..حلال کن حافظ جان... بعد سر ساعت ۰۰.۰۰ نگاه کنم چقد کار مثبت انجام دادم.....چقد کار منفی..درصد واسم بزنه...هومممممم خیلی خوب میشدا قهوه اسپرسو درست میکنم ومیگیرم دستم ..میرم تو حیاط...روی صندلی که کنار گلای شمعدونیه میشینم...فکر میکنم..فکر میکنم که چرا دارم روزامو تلخ میکنم...روزایی که باید با یه شیرینیه خوشمزه ببلعمشون..اما قندشو کنار گذاشتم و دارم تلخ تلخ سر میکشم...دارم با خودم چیکار میکنم.چرا باید به یه حرف انقد آلرژی داشته باشم....انقد ارزششو داره..با فکرای مزخرفم خودم رو داغون کنم..پس چی شد اونهمه درسی که خوندی از زندگی..به غنچه های باز نشده شمعدونی کنارم نگاه میکنم..یه لبخند میشینه رو لبم..تو دلم میگم...چه خوب که شما مغز ندارین..فکر هم نمیکنین...راحتین...حالا چرا همه شمعدونیای خونه ما رنگشون صورتیه...حتی گلای رز تو باغچه...همش صورتیه.نمیدونم....قهوه رو میخورم و به اینا فکر میکنم.. غنچه ای که داره باز میشه رو نگاه میکنم و نقشه میکشم که چند روز دیگه که باز شد بیام بچینمشو بذارم تو اتاقم...من گل خیلی دوس دارم...قهوه امو میخورم و به این فکر میکنم چرا اسپرسو امروزمثل همیشه تلخ نیس... به فنجون نگاه میکنم و پوزخندی به خودم میزنم..با شیر درست کردم و شکر...هومممم شیر و شکر...یادم باشه به روزهامم اضافه اش کنم... این حس امروز منه...به خودم قول میدم که دیگه تکرار نشه...من لیاقت بهترین روزا و شادترین روز هارو دارم... خنده من باید بره تا آسمون...خنده من باید بره تا آسمون تا خدا هم با من بخنده...میدونم خدای من خیلی فهمیده و شوخ طبعه... پ.ن:نوشتم تا یکم خالی شم...همین پ.ن: یکی از دوستای گلم نوشته...چه خوب که شما(من وساعت) همیشه باهم خوشید ودعوا ندارید...میخوام به این دوست گلم بگم..عزیزم...خوب مطلق وجود نداره..درسته اینجا از دعواها چه کم یا زیادمون نمیگم..اما فک نکن که من دوتا بال دارم و یه حلقه بالا سرمه..فرشته ایم واسه خودم...ساعت هم از من فرشته تر..:دی..تو هر رابطه ای بالا پایین هست..واسه یکی دره و کوهه..واسه یکی دیگه تپه و حتی یه چاله...هر کدوم از ما یه بدی هایی داریم...اما تا اونجایی که میتونیم قسمت خوب طرفمون و میبینیم..نه اینکه چشممون رو ببندیم نه...اما سعی میکنی درست کنیم همو.هر چند حالا حالا ها کار داریم...اگه یاد نوشتی هم مینویسم اینجا..اول واسه ساعت و بعد واسه دل خودمه و بعد ترش واسه اینه که اگه یه روزی یه پسر..یه همسر..یه پارتنر..از اینجا رد شد و اینو خوند..ببینه چطور میتونه حس های خوب به طرفش بده...حتی با یه کار کوچیک دل طرفش رو بدست بیاره... همین بعد از ظهر اولین روز اردیبهشتتون بخیر..اردیبهشت و دوس دارم..ماه دور دوره :دی..هوا خوب(الان بارون میگیره) نه گرمه نه سرد..به آدم مزه میده ...البته دوستای پایه هم داشته باشی که عالی میشه..میتونی هر روز یجا بری و خوش بگذرونی..البته الان این شامل حال ما نمیشه..چون حالا حالا ها درس باید بخونیم ..درسمونم تموم میشه دیگه رو به گرماس....من هم از اون آدماییم که نمیتونم گرما رو تحمل کنم..با سرما میسازم با گرما نه...بگذریم... دیروز واسه منو ساعت روز مهمی بود...که خداروشکر خوب پیش رفت و امیدوارم همین جوری پیش بره و مانعی پیش رومون نباشه...کلی ساعت شارژ بودو میخندید..اما من فوق العاده استرس داشتم...(حالا همه چیز اوکی شد اینجا مینویسم)...خوشحالم بودم البته... دیشب یه خواب بدی دیدم..که از خواب پریدم..خواب دیدم خرس وحشی دنبالم کرده:دی..یعنی وقتی از خواب پاشدما...قلبم 300تا میزد..ترسیده بودم...خرسه بیشعور دنبالم کرد...من رفتم تو اتاق قایم شد..بد این شیشه درو شکوند..حالا اون وسط لوله جارو برقی از کجا آورده بود نمیدونم...بد دنبال من میگشت که منو بخوره..فک کنم فک کرده بود من عسلم :دی...بعد یهو زوم کرد رو من..میله جارو برقیم سمت من بود..منم یکی کبوندم تو چششش با همون میله...بعد از خواب پریدم :دی...تازه من به آتش نشانیم قبلش زنگ زده بودم تو خواب...تازه آتشنشانیشم از اون مدل خارجکیا بود...2 تا خانومه بی حجاب و فرستاده بودن :دی(بله شهر ما خارجیه)..بعد این دوتا خنگا از این دستگاه برق دارا داشتن..خلاصه کلی دیگه ماجرا که نزدیک بود من دیشب سکته کنم تو خواب.....خدا به جووونیم رحم کرد:دی به دختر خاله کوچیکه زنگ زدم...صدای منو شنیده زودی میگه ای دووون...الان 1 سال و 10 ماهشه...تیکه کلامه منو به خودم حواله میکنه..اینم از این بچه کوچولو ها... دلم میخواد الان که فصل گلاب گیری شرو شده برم کاشان..خیلی دوس دارم...هر چند امسال نمیشه..البته نمیدونم تا کی این فصل گلاب گیری هست..اگه تا آخر اردیبهشت باشه که نمیشه...کاش بیشتر باشه..شاید تونستیم بریم.... خوب روزای اردیبهشتیتون مثه بهشت..خوش بگذره.. پ.ن: مهربان عزیزم..خونه جدید مبارک..میخونمت..اما نمیشه واست نظر بذارم...فلفلی گل...ایرانگردی خوش بگذره...جاهای خیلی خوبی و دوستان گفتن..سر ولات و از دست نده مخصوصا خاور خانوم:دی... پ.ن: الان با ساعت قهرم :دی..اما باید یادنوشت نویسم :دی...هر روز که اوضاع گل و بلبل نیس..شمع و پروانه نیس :دی یادنوشت:کنار همیم و واست کاری پیش میاد ..باید بری به اون کارت برسی...دلم راضی نمیشه که بری..آخه همون 1 2 ساعتم خیلیه...اما مجبوری...برام لب تاپتو روشن میکنی فایل فیلمارو باز میکنی که نگاه کنم...میگم حوصله فیلم ندارم...فقط زود بیا..میگی پس چجوری سرت گرم شه...موبایلت از تو جیبت در میاری میدی بهم..میدونستی تو گوشیت بازی رو داره که مورد علاقه منه...میگه میخوای بازی کن با این تا بیام...میخندم و گوشی و ازت میگیرم .و تو میری...میدونی..خندم اونروز واسه بازی تو گوشیت نبود...خندم واسه پیدا کردن یه سر گرمی تا تو برگردی نبود...خندم واسه این بود که حس اعتماد وبهم دادی و من خیلی آروم آروم مزه مزه اش کردم...شاید کار تو ساده بود..اما انقد واسه من خوشمزه بود..که تا عمر دارم مزه اش زیر زبونم میمونه...ممنونم واسه این حسی که بهم دادی پسر... همیشه گفتن و میگن که زمستون افسردگی میاره...والا اشتباه گفتن...همین بهار افسردگیش که بیشتره...انقدم تو طول روز آدم خوابش میگیره..که حوصله هیچ کاری و نداره..اصلا در کل چرت میزنی ..مگه اینکه بیرونی جایی باشی... من الان هی دارم چرت بهاره میزنم یه عالمه کار هم داریما اما.. .یه چند روز بود حس میکردم شارژ این مغزم هی آلارم میده که من دارم تموم میشم..منو نجات بدین و این صوبتا..دیگه گفتم چی کار کنم چی کار نکنم ..رفتم خونه دوسته دانشگاهیم..میهمانییییییییی....شارژ شدم...کلی خندیدیم..شبشم رفتیم فست فود ایتالیایی که تازه نزدیکه خونشون باز شده بود..انقد خوشمزه بود که نگوووووووو...یه گروه 7 نفره بودیم انقد خندیدیم تو فست فود که حد نداره...کلی روحمون شاد شد...کلی هم از رو منو خوندیمو خندیدم...آخه گاهی واقعا عجق وجق مینویسن بعد هرکی یه چیزی میگفت..کسایی که اونجا کار میکردن که ازحرفای ما سر همین اسما ترکیده بودن از خنده....بعد دیگه گارسونه پیتزایی که سفارش داده بودمو آورد اسمشم گفت ...سو لو می نوووووووو..اینجوری گفت دقیقا...دیگه غذارو هم زدیم به معده و حرکت... یکم دور دور کردیم و خانومای محترم گفتن بریم گلیون...البته تصمیم بر این شد که بریم خونه و گلیوننننن...دیگه رفتیم خونه ....من و م که مهتاد نبودیم..نشستیم به صحبت کردن..مهتادا گلیون کشیدن :دی دیگه تا 3 اینا نشستیم..دیگه اونا بیهوش شدن..اما من تا 4 همینجوری خواب و بیدار بودم..دیگه ناهار خوردم تا 3 اینا اومدم خونه خودمون...البته قبلش رفتم واسه عکسام که گرفته بودم یه قاب عکس گرفتم..عکسای آتلیه ام بد نشد..خوب بود.. دیروزم که کوزت پارتی بود..جای همگی خالی...:دی دیشب با ساعت داشتم تا 2 صبح حرف میزدیم..بعد امروز به من میگه عقربه تازگیا خیلی کم با هم حرف میزنیما...میگم دیشب این همهههه حرف زدیم راضی نیستی..میگه چرا ولی کم بود..یعنی 12.30 بود دیگه وبلاگارو بستم که داشتم میخوندم...زنگ زدم بهش..تا 2 2.30 داشتیم حرف میزدیم...اینارو کم میدونه... چند روز پیشم رفته بودم بیرون چندتا وسیله مسیله واسش گرفتم و واسش پست کردم...حالا امروز رفت تحویل گرفت خوشحال بود...اینروزا من کمتر ساعت بیشتر درگیره کار و درسه..امیدوارم موفق شه..چون داره تلاشش و میکنه...تازه تو این هاگیر واگیر بهش گفتم بره بدیو بدیو..حالا شبا با دوستا میره..میبینین چقد آقا حرف گوش کنه..ایشالله دست راستش رو سر شما :دی...خوب واسه سلامتی خوبه دیگه... پ.ن: نانا خیلی خیلی واست خوشحالم...خوش بگذره چشم روی هم گذاشتیم باز کردیم شد 15 فرودین..یعنی روزا دارن باهم مسابقه میدنا..هوممم راستی سیزده شما بدر دوستان..عذب اوغلا ها(؟؟؟سواتم تا همین جا قد میده ) میبینم زدین سبزه هارو ترکوندین یه 200 تایی گره زدین...ایشالله به خواسته های دلتون برسین...بو خودا من فقط یدونه گره زدم اونم به اصرار..والا :دی..گفتم دیگه یکم متفاوت هم باشم...اصلا پاپیون زدم :دی...13 ما بدر شد واسه بیرون رفتنم یه اکیپ شدیم..بد نبود..خوش گذشت..از مسابقه تفنگ بادی بگیر تا فوتبال و آتیش زدن خودم و امتحان کردم..بله نزدیک بود آتیش بگیرم اما خدا رحم کرد.البته خودم که متوجه نشدم دیگران گفتن انگار دارم آتیش میگیرم...آخه کنار آتیش نشسته بودم تک و تنها بی یار و یاور(گریه حضار):دی بعد بچه های کوچولو رو با یه عدد شکلات در جیب خل کرده بودم که چوب جمع کنن...بعد این بدبختا بدیو بدیو میرفتن جمع میکردن بعد من مینداختم تو آتیش دیگه..بعد خدا هم جواب داد....بعد من انگار آتیش گرفتم..البته من 3 لایه لباس پوشیده بودم..دیگه تا آتیشه تا برسه به آخر خاموش شد و به خیر گذشت :دی..البته ضرر مالی هم نداشتما..ضرر مالی واسه مامانم بود که سوئیشرتش تنم بود:دی..دیگه اون آستینش سوخت..البته مانتو مم سوخت..حالا میبینم واس منم ضرر مالی داشتا ...مامانننننننننننننن....دیگه همین شبم مثه آدم زود خوابیدم..یعنی به فکر هم نرسید..سر و گذاشتم خور و پففففففففف :دی....ساعت خوبمم خیلی بچه خوبی بود..آخه اونجایی که رفته بودم(حلال زادم هس الان بهم زنگ زد) اصلا انتن نداشت..بعد این بچه خیلی منطقی برخورد کرد و منو دهوا نکرد:دی..البته واسه یه قضیه دیگه دهوا شدم که حقم باهاش بود..حالا بیخیال بیاین حرفای خوب خوب بزنیم:دی امروز رفتم عکسای آتلیه ام که حاضر شده بود انتخاب کردم..پول هم از جیبمون رفت و دیگه همین دیگه فردا باید برم بگیرم...از اونطرف من بکوب دارم میخونم مثلا....اصلا یه وعضی... دعا یادتون نره من حتما قبول شم:دی..فقط یدونه وبلاگ و آهنگ نیس که احیانا من جا بذارم و نخونم و گوش ندم...داییم گفت برم کچل کنما(اخه میگن کچلا شانس دارن :دی قابل توجه بعضیا) که بشینم درس بخونم و از خونه بیرون نرم..بیرون نرفتم بدون اینکه کچل کنم اما درسم نخوندم..نکه قبلش خیلی فشار آورده بودم به مغزم با درس گفتم یکم هوا بخوره به سرم :دی...همین دیگه قصد و غرض اینه انرژی مثبت بفرستین لفطا تشکر میشه... پ.ن: بازم بگم نانا جون..فلفلی گل و میسیز عزیزم..وهمه پرشین بلگیا :دی بدانید و آگاه باشید من نمیتونم نظر بذارم واستون..حتی وقتی با گوشی میام اصلا دیگه نمیتونم نظر بذارم اما میخونمتون... میسیز من رمزتو ندارم...نانا سوپه خوشمزه شد تشکر میشه:دی... صبح که پا میشم..دقیقا وقتی چشامو وا میکنم..روبروی تختم پنجره اتاقمه..از تو پنجره اتاقم یه درخت معلومه..جوونه زده..جوونه هاش سبز شده..داره رشد میکنه و هر روز بزرگتر از روز قبل میشه...هرکسی که متوجه رسیدن بهار نشده باشه..یا هنوز حسش نکرده..من کاملا حسش کردم..انقدم این درخته رو من دوست دارم..هرکی با دیواراتاقش اختلاط میکنه من با این درخته اختلاط میکنم:دی.. تو این روزای تعطیل بهاریم که فقط مهمون داشتیم و رفتن و اومدن..هر چند من از در خونه بیرون نرفتم...اصلا نمیدونم این چند روز چجوری گذشته...آها دروغ چرا یه دفعه از خونه بیرون رفتم..اونم واسه نامزدی دوستم..البته شب بود..من بیرون هیچی ندیدم :دی..انقدم شلوغه که خدا میدونه...نامزدی دوستم خوب بود...خوش گذشت...دیگه تا بیایم خونه 1 اینا بود..بیچاره ساعت که انقد خسته اس این روزا.. شب زود میخوابه..منم که خوابم نمیبره..هندزفری به گوش میکنم و رادیو آهنگ گوش میدم..دیگه وبلاگارو میخونم و سر گرمم..تا چشام دیگه نزدیکای 3خود به خود میره... پریشب که از نامزدی برگشته بودم انقد چشام خسته بود دیگه سر درد گرفته بودم...اما مشکل اینجاست که خسته باشم خوابم نمیبره ..بدتر مثه جغد بیدار میمونم...:دی الان خیالم راحته که ساعت پیشه خانوادشه...به خودش باشه هر روز تخم مرغ میخوره بس که تنبله... فقط اونجاست کمتر میتونیم با هم حرف بزنیم واس همینم...هر دو ساعت یه بار یه بحثی میکنیم..:دی.حالا سر هیچ و پوچ...الانم بحث کردیم..ختم به خیر شد. خدا رو شکر...از خونه موندن خسته شدم.دلم دور دور میخواد...که نمیتونم برم..آخه یه کتاب هس که باید شرو کنم به خوندن... بگذریم الان موضوع درسی میشه ...از تفریحات سالم در خونه هم میشه گفت این آهنگ جدید معینه(مجنون) که میذاریم هی باش باله می*ر*قصیم :دی...تازه موضوعه خنده دارش اینجاس..من هندزفری تو گوشم میکنم(مزاحم کسی نشم دیگه وگرنه منو از خونه بیرون میکنن:دی) بهد جلو آینه واس خودم تو فاز خودمم..بعد یهو میبینم مامانه همچین واستاده نگام میکنه...آخه ندیده بود هندزفری تو گوشمه..فک کرده بچش خل و چل شده... داره تعطیل میزنه تو تعطیلات...:دی به هر حال روزاتون خوش...ایشالله تعطیلات به همتون خوش بگذره... خوب دقیقا یه 12 13 ساعتی مونده که ما سال و تحویل بدیم و سال دیگه رو از اژدها جان تحویل بگیریم..ببینم اوضاع از چه قراره..غیبت منم که خیلی دیگه این دفعه طولانی شد معذرت...اما انقد که بعضی کارا یهویی جور شد اصلا من نمیرسیدم کامپیوتری روشن کنم که چیزی بنویسم...البته از نوشته های شما عقب نموندما..با گوشی میخوندمتون...خوب. بگذریم.. خدا رو شکر جور شد و این آخر سالی ما یه بار دیگه آقا ساعتمونو دیدیم...روزای خوبیم باهم گذروندیم..البته اینم بگم که خیلی خیلی اتفاقی جور شد..اون گفت تو میتونی بیای..من گفتم تو چه طور؟ دیگه 2روز دیگه اش کنار هم بودیم... چون اگه این برنامه جور نمیشد میرفت تا 6 ماه دیگه همو ببینیم...حالا کم کم باید بشینم یاد نوشتامو بنویسم... یه غذای خوشمزه ام واسه ساعت درست کردم که دیگه انگشتاشو میخورد بس که این غذا خوشمزه وسخت بود بعد من خیلی خوب درش آوردم...بله یه نیمرو درست کردم به چه خوشمزگی..اصلانم نسوخت:دی..چقده از کدبانو گریه من تعریف شد..وای دیگه نگو نپرس تازه یه نمه برفیم که زد ما با اون برف بازیم کردیم..دیگه خوشحالللل...فقط واسه اون یه نمه برفی که زد من یه ضرر کردم که دربست گرفتم و 10 تومن پیاده شدم...تو ترافیکم که باید میموندم دیگه اصلا راه نداشت به ترافیک نخورم ...ساعت واسم ترشی انبه و از اون ویفر خارجکیا :دی آورده بود که من دوس دارم..با یدونه از این اسپری پودری...که من تموم کرده بودم..دسش درد نکنه..منم کراواتشو بهش دادم..دیگه نرسیدم پیراهن واسش بگیرم..گفتم الان بزرگ کوچیک میشه..گفتم خودش بخره و بزنه به حسابه من:دی دختر خاله کوچیکم که رفت وطن خودش...دلم تنگ شده واسش...انقد که شر شده تا 2 شب با ما بیدار بود..دیگه سر و کول ما رو درمینوردید:دی...انقدم تخسه..تمام تنه من کبوده از ویشگونای این بشر...فک میکنه کار خوبیه..هی ویشگون میگیره میخنده...تازه ضبط صوتم هس..ما جلوش پانتومیم بازی میکنیم..تازه متخصص در لو دادن هم شده..من نمیدونم چرا انقد زود به حرف اومده آخه..والا..خجالت مجالتم که تعطیله... الانم داشتم سفره هفت سینمونو یچیدم..از این کوزه گلیه کوچیک گرفتم ..با اسپریه طلایی رنگ کردم و و با روبانای آبی فیروزه ای وطلایی اینا تزئین کردم...خوب شد..دیگه تمام دستم البته رنگی شده:دی اینم از کار کردن ما خریدمام با ساعت رفتم انجام دادم...چیز زیادی لازم نداشتم..آها ساعت واسم یه بلوزم عیدی گرفت...دیگه واسه خواهرشم یدونه بلوز گرفت..من کفش و شلوارم خریدم...دیگه به ساعت هم اصرار کردم یه چیزی بگو واست بخرم که قبول نکرد..اما من ا اینجا واسش میخرم و باید بفرستم(آخه بچه جان دوس داری من پوله پست بدم؟؟؟/)دیگه همین امروز دوستم که همسایه امونم هس زنگ زد بصورت خیلی خیلی زیبا منو دعوت کرد نامزدیش...هی وای من..من که اولش اصلا باور نکردم یکم فحش دادم بهش و دیگه دیدم انگار جدی میگه..آخه اصلا تو این مدا نبود...دیگه 3 فروردینم دعوت شدیم جشن نامزدی...تازه زنگ زده بود فک کردم میخواد بگه عقربه بیا بریم بیرون و این صوبتا...حالا عیدمون و که داریم با جشن و شادی شروع میکنیم ایشالله همیشه خبرای خوش بشنویم تا آخرش...خبر عروسیه منو بشنوین اینجا اصلا :دی درس مرسم که تازگیا اصلا خونده نشد..حالا بزاریم سال تحویل شه یه گل به سرمون بزنیم:دی دیگه چی بگم..خوب تا همینجا باشه..دیگه فعلا یادم نمیاد... سر سفره های هفت سینتون..واسه همه دعا کنید... منم واسه شماها..و خودم دعا میکنم... زندگیتون مثه ماهیای تو تنگتون همیشه در جریان باشه و سالم باشید..زندگیتون کنار عزیزاتون..عشقاتون..یاراتون..مثه سبزه سبز و با نشاط باشه....به آرزوهای قشنگتون برسین و پر از آرامش باشین... خدا جونم...سلامتی و آرامش... همین پ.ن: سپید من ندیدم..اوووووووووووومممم..با گوشی باز نمیشد پ.ن: عزیزان در پرشین بلاگ..من نمیتونم واستون نظر بذارم..آخه این چه وعضیههههههه :دی حس قشنگیه متولد شدن:دی دیشب داشتم با آقای ساعت حرف میزدم...فک نمیردم یادش باشه نمیدونم چرا(تو دلمم داشتم شاخ و شونه میکشیدم که آره این تبریک نگفت فلان میکنم بسار میکنم:دی) دیگه دیدم راس ساعت ۰۰.۰۰ به ما تبریک گفت و گفت به دنیا اومدم انگار:دی همین دیگه به دنیا اومدم:دی لنا جون عزیزم..لطفا واسم آدرس جدیدتو بذار....من هرچی میگردم پیدا نمیکنم:دی
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : shotSkin.com |
